آدرس آی پی:
سیستم عامل:
نسخه: بیت
اندازه تصویر:

پایگاه اینترنتی مبین

صفحه خانگی اضافه به علاقمندی ها
تبلیغات
تبلیغات

تبلیغات

تبلیغات

درباره ما

@description

تصویر روز


 

امکانات دیگر

تعداد بازدید ها: 50791

 

تقویم

آخرین مطالب

تبلیغات

پشتیبانی آنلاین



معرفی سایت به دوستان

 
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:


Powered by ParsTools

لوگو

خوش آمدید
تبلیغات
موضوع: | نویسنده: علیدوست

حمیدرضا آرام آرام بود...

.... در آن جنگل بی انتها گم شده بودیم و هیچ راهی برای بیرون رفتن از  جنگل پیدا نمی کردیم. برخی از بچه ها نگران بودند و برخی بی اعتنا به آن چه که پیش خواهد آمد مشغول خوش گذرانی و تفریح بودند،‌از میوه های جنگلی می خوردند و از طبیعت لذت می بردند. محمد رضا از بقیه ی بچه ها جا افتاده تر و فهمیده تر بود، اکثر بچه ها از او حرف شنوی داشتند غیر از 5 نفر که به هیچ صراطی مستقیم نبودند. محمود، جواد، وحید، داود و مصطفی. این پنج نفر با خودشون هم میونه ی خوبی نداشتند.

جمعیت ما 15 نفر بود که غیر از 6 نفری که اسمشون رو بردم عبارت بودند از: رسول ، مجتبی، رضا، منوچهر، مرتضی ،‌عادل، امیر، مهدی و در نهایت خودم یعنی حسین.

ماجرا از این قرار بود که ما برای یک تفریح با دوستان مدرسه جمع شدیم و به جنگل رفتیم. بعد از گذراندن یک روز شاد و مفرح در جنگل به هنگام بازگشتن متوجه شدیم که هر چه میرویم انگار دور سر خودمان می چرخیم و به طور واضح تر گم شده بودیم.

مجبور شدیم شب را در یک غار کوچک در میان درختان انبوه جنگل سپری کنیم، البته تا صبح خیلی ترسیدیم، لا اقل من که خیلی تریسده بودم، از ظاهر بچه ها هم تقریبا می شد فهمید که دیشب حسابی ترسیده اند و شاید اصلا بعضی خواب به چشمشان نرفته باشد.

نماز صبح رو باهم خوندیم و نزدیک طلوع آفتاب باز هم برای پیدا کردن راه نجات از آن جنگل به راه افتادیم.

البته بیشتر از جست و جو و تلاش خودمان به این امید داشتیم که خانواده هایمان که از رفتن ما به جنگل اطلاع داشتند برای پیدا کردن ما به جنگل بیایند.

نزدیک ساعت 9 صبح بود که برای صبحانه کنار یک درخت تنومند توقف کردیم. برای چایی ، آتشی روشن کردیم و میوهایی که از جنگل چیده بودیم به همراه مواد غذایی اندکی که از دیروز مانده بود برای صبحانه مهیا نمودیم.

قرار شده بود که تا یک ساعت در آن جا توقف کنیم. برای همین بعد از صبحونه هر کس مشغول کاری شد،‌ محمد رضا در گوشه ای به فکر فرو رفته بود. به سمت او رفتم و پرسیدم : چی شده ؟

محمدرضا: چی نشده؟

<!--[if !supportLists]-->-         براچی تنها نشستی؟<!--[endif]-->

<!--[if !supportLists]-->-         اگه مسیر برگشت رو تا شب پیدا نکنیم چه کار کنیم؟<!--[endif]-->

<!--[if !supportLists]-->-         باید مسیر برگشت تا شب پیدا بشه؟<!--[endif]-->

<!--[if !supportLists]-->-         خوب اگه پیدا نشه چی ؟<!--[endif]-->

<!--[if !supportLists]-->-         یا خوراک حیوونا می شیم یا اینم که از گرسنگی می میریم. یا دیونه می شیم.<!--[endif]-->

<!--[if !supportLists]-->-         غذا تو جنگل زیاده ولی نمیشه همین طور بدون فکر هم رفت جلو.<!--[endif]-->

<!--[if !supportLists]-->-         خوب تو چی میگی؟<!--[endif]-->

<!--[if !supportLists]-->-         الان بهت می گم.<!--[endif]-->

بلند شد و بچه ها رو صدا زد:«بچه ها بیاین،‌کار مهمی دارم.»

محمود داد زد: «نمیایم ، ما هم کار مهمی داریم». آن ها در گوشه ای مشغول بازی کردن بودند.

غیر از همون پنج نفر بقیه ی بچه جمع شده بودند. با اصرار بچه ها اونها هم اومدند و نشستند تا ببینند که محمد رضا چی میگه.

محمد رضا گفت: بچه ها الان دومین روزه که توی این جنگل دور سر خودمون می چرخیم.

جواد بلند داد زد:«نکته ی مهمیه، تا الان خسته نباشید».

محمدرضا: شوخی نمی کنم. اگر تا شب نتونیم راهی برای بیرون رفتن پیدا کنیم،‌ خطرات زیادی می تونه ما رو تهدید کنه.

محمود: اولا که این شب اولمون نیست تو جنگل ، دوما بزرگترین خطر خود محمد رضا است، سرمون رو درد آورد.

محمد رضا: به هر حال باید کاری کرد.

محمود: خوب حالا باید چه کار کنیم.

محمد رضا: اول از همه باید یک نفر رو به عنوان هدایت کننده گروه انتخاب کنیم تا از هرج و مرج جلو گیری کنه.

جواد: حتما اون یه نفرم خودتی. ما بازی نیستیم. اصلا ما خودمون تیم داریم. چه غلطی کردیم با شما اومدیم بیرون، بچه ها بلند شید بریم اون ور.

محمود ، جواد ، وحید، داود و مصطفی بلند شدن رفتن اون ور تر نشستند و شروع کردن به صحبت. محمود بلند شد و گفت: «بچه ها ،‌الان یه خطر مهم مارو تهدید می کنه اونم محمد رضا است. اصلا تموم جنگل و تمامیت حیات وحش رو هم تهدید می کنه باید یه فکری کنیم». و با هم خندیدند.

محمد رضا گفت:« ولشون کنید، من جدی گفتم اگه کس دیگری هم می خواد بره ، بره ولی این که گفتم چیز مهمیه.».

بچه ها موندن و محمد رضا رو به عنوان رهبر گروه انتخاب کردند.

محمدرضا: «الان یکی از مهم ترین مسائلی که باید بهش توجه کنیم غذامونه».

امیر: «مهمتر از غذا جامونه،‌چون برای چند روز غذا هست. تاز اگه نباشه هم برگ درخت می خوریم. اما ما یه جای امن می خوایم. نمی شه هرشب بگردیم دنبال جا».

مجتبی هم حرف امیر رو تایید کرد.

حمید رضا گفت : پس اول دنبال جا می گردیم،

اون پنج نفر هم دیگه اوجا نموندن و رفتند سمتی به طوری که دیگر نفهمیدیم کجا می روند.

با بقیه ی بچه ها بلند شدیم و به دنبال یک مکان مناسب برای حفاظت و استراحت به راه افتادیم. بعد از مدتها جست و جو و مقایسه ی مکان ها یک قسمتی از جنگل رو پیدا کردیم  که در آن جا دو سنگ بزرگ کنار هم افتاده بودند، و بین این دو سنگ یک محیط مناسبی به وجود آمده بود. با چوب درخت برای اونجا سقفی درست کردیم و دور اونجا رو پوشوندیم طوری که هیچ حیوانی نتواند به آسانی به آن جا وارد شود. یک سری ابزار برای مبارزه داشتیم، با چوب این ها هم یک سری وسایل دیگه هم برای مبارزه درست کردیم. یک گودال دور محوطه اسکان کندیم و برای آن در انباری که در همان جا درست کرده بودیم  چوب کنار گذاشتیم. تا اگر حیوانی به ما حمله کرد و نتوانستیم از خود دفاع کنیم، آن چوب ها را آتش بزنیم. ولی چوب ها رو داخل گودال نریختیم تا مبادا بارون بزنه و چوب ها رو خیس کنه.

نزدیک شب بود، بچه ها نماز مغرب و عشاء را خواندند، و هر کس یک تکه نان خشک که از دیروز مانده بود به دهان گرفت و خورد.

مکان امنی برای نگهبانی درست کرده بودیم که تقریبا به اطراف محل سکونتمان اشراف داشت. بچه ها دو به دو مامور شدند که از محوطه نگهبانی کنند تا صبح شود.

صبح محمد رضا بچه ها رو به سه قسمت سه نفره تقسیم کرد. سه نفر مامور این شدند که به اطراف محوطه بروند و  یک نقشه کلی از محیط اطراف تهیه کنند این گروه شامل منوچهر که بچه ی تیز و زرنگی بود، مرتضی که او هم دست کمی از منوچهر نداشت وضمنا تو جنگل و کوه هم زیاد زندگی کرده بود و خودم می شد. سه نفر مامور شدند تا به دنبال غذا بگردند و تا موقع صبحانه برگردند این گروه هم تشکیل شده بود از رضا عادل و امیر. چهار نفر باقی مانده هم مامور مرتب کردن محوطه و  وسایل شدند. منم با سه نفری که برای بازرسی منطقه رفته بودند رفتم.

برای صبحانه همه در محلی اسکان برگشتیم و صبحانه ی خوبی از میوه های جنگلی خوردیم.

قرار شد هر روز صبح هر کدام از سه گروه مسئولیت خود را تا وقت صبحانه انجام بدهند و بعد از صبحانه برای پیدا کردن راه خروج هر روز به یک سمت برویم. و مسیر رفت و آمد خود را نشانه گذاری کنیم، این کار امید زیادی به ما داده بود.

قرار شد روزهایی که برای جست و جو به بیرون می رویم اگر مسیر جست و جو طولانی نباشد برای نهار به خونه ی جنگلی برگردیم و اگر مسیر طولانی بود نهار خود را  هم با خود ببریم و برای شام به خونه جنگلی برگردیم.

صبح روز سوم برای بازرسی از محوطه با گروه سه نفره به بیرون رفته بودیم. از میان انبوه درخت ها عبور می کردیم  و موقعیت طبیعت را یادداشت می کردیم. در صورت نیاز تصویری هم از آن ناهمواری ها و منابع طبیعی می کشیدیم. همین طور که می رفتیم روی سبز کوه چند جاندار را دیدیم که در حال حرکت بودند.

به بچه ها گفتم: اونا دیگه چین؟

منوچهر: کدوما دیگه چین؟

گفتم رو دامنه کوه رو نگاه کنید».

بچه ها دامنه کوه رو نگاه کردند و سیاهی متحرک رو دیدند. منوچهر سریع از تو کیف کوچکش دوربینی رو بیرون آورد و به آن قسمت نگاه کرد.

منوچهر با چهره ای مضطرب صدا زد: «یا صاحب الزمان(عجل الله تعالی فرجه)،‌ این سیاهیا که میگی یه گله گرگند که تعدادشون هم خیلی زیاده».

به مرتضی گفتم:«احتمال این که به سمت ما بیان هست یا نه؟».

مرتضی:«بعید به نظر میرسه ولی باید جانب احتیاط رو نگه داشت».

منوچهردرخت بزرگی رو نشون داد و گفت :«اگه به سمت اون درخت بیان و از اون عبور کنند احتمال این که به سمت ما بیان خیلی زیاد میشه، اگه با همین سرعت هم بیان تقریبا 1 ساعتی تا اونجا راه هست،  فعلا باید صبر کرد».

گفتم:«صبر نمی کنیم، چون فایده ای نداره باید سریع به سمت خون جنگلی حرکت کنیم و بچه ها رو مطلع کنیم».

هیچ کدام از بچه ها جوابی ندادند، گویا اصلا تو این عالم نبودند. بلند داد زدم نشنیدید؟

مرتضی گفت:«تنها راهمون همینه،‌ برمی گردیم».

سریع به سمت بچه ها حرکت کردیم. درخت ها رو یکی پس از دیگری پشت سر می گذاشتیم. بعد از حدود 25 دقیقه به خونه جنگلی رسیدیدم. بچه ها با صدای گرگ،گرگ ... ما از خونه جنگلی بیرون دویدند.

پرسیدند چی شده؟

ما هم چون خیلی دویده بودیم و نفس نفس می زدیم ، نتونستیم ، درست جوابشون رو بدیم.

ولی یک دفعه سه نفری زدیم زیر خنده.

محمد رضا هم خندید، بعد از او بقیه بچه هام خندیدند.

رضا گفت:«شوخی بیمزه ای بود.»

گفتم:«شوخی نبود، خیلی هم جدی بود؟»

محمد رضا:«پس چرا خندیدید؟»

منوچهر:«یه هو خندمون گرفت، هویجوری».

گفتم:«تعدادشون خیلی زیاده، و احتمال این که به سمت اینجا بیان هست. از طرفی وقت زیادی نداریم».

  منوچهر:«اگه برسن کارمون سخت میشه».

محمدرضا رفت به سمت خونه جنگلی و جلوی در نشست، و شروع کرد به فکر کردن.

ما هم مشغول شدیم تا صبحانه رو آماده کنیم.

موقع صبحانه ، داشتیم  جوشونده می خوردیم که یک هو محمد رضا گفت:« اون طور که گفتن،‌ و حساب کردیم اگر قرار باشه اون گرگها به این جا بیان تا 30 دقیقه دیگه میرسن. ما هم به نظر میرسه که این جا نتونیم جلوی گرگ ها بایستیم. مجبوریم به سمت اونها حرکت کنیم،  ما به رهبری مرتضی که منطقه رو بهتر بلده به سمت گرگها حرکت می کنیم».

رسول گفت:«چرا مرتضی؟».

محمدرضا گفت:«محمد رضا بهتره».

رسول:«اگه قراره مرتضی رئیس باشه من نیستم،‌خودت می دونی».

محمدرضا:«من چیزی نمی دونم،‌مرتضی بهتر می تونه الان گروه رو هدایت کنه».

رسول:«اصلا چرا خودت رئیس نمی شی؟ تا الان که خودت رئیس بودی».

محمد رضا گفت:«من شاید به خاطر کاری که برام پیش اومده که خیلی هم مهمه نتونم با شما بیام،‌ تازه منم بیام نمی تونم مثل مرتضی شما رو هدایت کنم».

محمدرضا رو کرد به مرتضی گفت قبول می کنی؟

مرتضی:«قبول می کنم ولی خیلی زود تر باید حرکت کنیم، داره دیر می شه».

رسول گفت من که با شما نمیام».

مهدی و امیر هم قبول نکردند که مرتضی رهبری گروه رو به عهده بگیره و گفتند که میمونن تو خونه ی جنگلی.

بدون محمد رضا ، رسول ،‌مهدی و امیر کلا شش نفر شدیم که بعد از جمع کردن وسایل مورد نیاز به سمت گرگها به راه افتادیم.

بعد از حدود 20 دقیقه حکرت سریع تقریبا نزدیک شده بودیم به جای اولمون، مرتضی با دوربین به درخت بزرگی که قبلا دیده بودیم نگاه کرد و گفت:« دارن به سمت ما میان. ولی خیلی عجیبه الان خیلی باید جلوتر از این ها باشندچرا اینقدر آهسته جلو اومدن؟».

مرتضی:« نقطه ای رو نشون داد و گفت باید به سمت او شیب حرکت کنیم،‌ اما اولا با این کفشها نمیشه ، باید کفشامون رو دربیاریم. و دوما نباید آب بخوریم چون سنگین می شیم و نمی تونیم تحرک لازم رو داشته باشیم».

رضا قبول نکرد کفشش رو دربیاره، هم چنین عادل و منوچهر قبول نکردند. و با کفش با ما به سمت اون شیب حرکت کردند. چون اون شیب تند سنگی بود خاک روی اون رو گرفته بود و کفش اونا هم مناسب یه چنین جاهایی نبود نتونستند مقاومت کنند و سر خوردند به سمت پایین شیب و ماهم فرصت توقف نداشتیم در حالی که مرتضی خیلی عصبانی بود بدون اون سه نفر به راه خودمون ادامه دادیم».

فه قسمتی رسیدیم که از نظر ارتفاع بالاتر از دسته ی گرگها بودیم و هم جلوتر از گرگها، به طوری که گرگها به سمت ما نزدیک می شدند.

مرتضی می خواست با ایجاد ترس کاری کند که گرگها به سمت مخالف فراری شوند. سخره ای را نشان داد و من مامور شدم تا اولین گرگ به آن جا رسید سخره را به سمت پایین شیب رها کنم.

خودش به جلوی گرگها رفت، با تفنگ بادی نشست تا در موقعیت مناسب یکی از گرگها رو با تفنگ بزند.

لحظه ی حساسی بود، اگر نمی تونستیم اون ها رو بترسونیم معلوم نبود چی به سرمون میاد.

مجتبی لباسش رو پر از سنگ کرده بود و بالای شاخه ای نشسته بود، به محض نزدیک شدن گرگها من با نگرانی و ترس سنگ رو آزاد کردم و دو تا گرگ سقط شدند. مرتضی هم یکی از گرگها رو با تیر زد و مجروح کرد و مجتبی هم چندتا رو با سنگایی که توسرشون زد زخمی کرد. باز هم گرگ ها فراری نشده بودند.

مرتضی فریاد زد:«حمله کنید!».

با صدای مرتضی سه نفری با چوب به سمتشان حمله کردیم که این حرکت مفید واقع شد و با عث شد گرگ ها از آن منطقه بگریزند.

موقعیت نفس گیر و خطرناکی بود که به یاری خدای متعالی به خیر گذشت. نشستم روی زمین و نفس راحتی کشیدم.

گفتم:«به خیر گذشت مرتضی.»

مرتضی:«آره، عجیبه که به همین راحتی فرار کردند».

مجتبی :«چند ساعت پر هیجان!...»

گفتم:« چند ساعت ،‌بامزه»

مرتضی :«چرا بامزه؟»

گفتم:«مزش به الآنه دیگه....ببین چه حالی میده».

مرتضی:«خیر نوشته شده بود،‌ وگرنه الان طعمه ی گرگها شده بودیم».

مجتبی:«وقتی سه نفر شدیم بعید می دونستم بتونیم نتیجه بگیریم».

مرتضی:«خوب دیگه بلند شید آماده شید برگردیم».

نزدیک ظهر بود که راه افتادیم به سمت خونه جنگلی، بین راه عادل و منوچهر رو دیدیم که از سخره افتاده بودند، به سمت ما در حرکت بودند،‌از حال رضا پرسیدیم گفتند رضا زخمی شده بود و نتونست با ما بیاد.

با هم به سمت سخره حرکت کردیم، رضا رو پیدا کردیم و با رضا به سمت خونه ی جنگلی به راه افتادیم.

به خونه که رسیدیم بچه ها چوب ها رو داخل گودال ریخته بودند و آماده مبارزه با گرگ ها شده بودند، با دیدن ما وحالت ما فهمیدن که کار موفقیت آمیز بوده است. خوشحال چند قدمی به سمت ما حرکت کردند.

بعد هم برای خوندن نماز جماعت آماده شدیم، و بعد از نماز هم نهار خوردیم.

اون روز وقت نشد دیگه برای پیدا کردن راه خروجی بگردیم، برا همین اول چوب ها رو از تو گودال ها برداشتیم و تو انبار ریختیم. بعد هم رفتیم تا مقداری مواد غذایی و آب برای چند روزمان تهیه کنیم.

اون شب نوبت نگهبانی من و امیر بود.

شب تاریکی بود و با هم به صحبت نشسته بودیم.

** چرا امروز نیومدی امیر؟

*چون دوست نداشتم مرتضی بهم دستور بده

**اتفاقا اگه مرتضی نبود شاید نمی تونستیم گرگ ها رو فراری بدیم

*کاری به این چیزاش ندارم ، خوب یا بد ازش خوشم نمیاد.

**به هر حال اگه حمید رضا رو انتخاب کردیم باید حرفش رو گوش می کردی

*حمید رضا باز قابل تحمل تر از مرتضی است

**بهونه نیار وقتی مرتضی رو انتخاب کرد یعنی هر چی اون بگه من گفتم. به هر حال که خیلی جالب بود

*چی؟

**انتخاب حمید رضا و کنترل اوضاع ،‌پیر مرد رو یادته؟

*آره یادمه،‌ اون موقع که هنوز به جنگل نرسیده بودیم نزدیک طلوع آفتاب که از آخرین ده نزدیک جنگل عبور می کردیم، اونم داشت هیزم میآورد. آره وقی از ش آدرس رو پرسیدیم گفت،‌به اون جنگل نرید. اون جنگل هزار تصویر نشون می ده که یه دونش وافعیه بعد که دید اصرار داریم به اومدن گفت: پس حرف حمیدرضا رو گوش کنید،‌ گفتیم حمید رضا کیه؟ گفت: مگه چندتا حمید رضا دارید؟ ........... نمی دونم حمید رضا رو از کجا میشناخت.



 
تبلیغات